قراره ازاینجا بریم یعنی کل شرکت قراره ازاین منطقه بریم ساختمان شرکت اجاره ای بوده و مال ستاد فرمان امام و اینجا فروخته شده به جای کله گنده و تا اول دی فرصت تخلیه داریم قراربریم یه جای دورتر هم می خوام برم تا لااقل از این روزمرگی بیام بیرون هم نه . مسیرم دور میشه کلی طول میکشه تا جا بیفتیم و همه چیز جفت و جور شه . دلم برای اینجا تنگ میشه ۸ سال زمان کمی نیست به این منطقه عادت کردم تمام کوچه پس کوچه هاشو و مغازه هاشو می شناسم اما چاره ای نیست .یه چند روزی هست که دوباره دپ شدم علتش هم که معلومه .خدا این یکی دو روز هم به خیر بگذرونه .
نمیدونم این دکی پیش خودش چی فرض کرده هر دو سه روز یه بار صبحها که تل میزنه و مثل همیشه یه چندکلامی صحبت میکنه و تمام. اومدم سرسنگین باشم تا لااقل خودش بگیره مطلبو اما انگارنه انگار برگشته میگه سرحال نیستی ( البته تعجب کردم که یه چیزایی رو حس میکنه غیرازکار ) میگم حوصله ندارم میگه باشه هروقت حوصله داشتی تلفن میزنم بعدم میگه جمعه که کار دارم نمی تونم بیام بیرون ( به جون خودم من چیزی نگفتما ) بعد میگه جمعه ۵ به بعد کاری نداری بیای سمت ما حالا کجاست ته غرب من کجام شرق . میخواستم بگم آخه من باید بلندشم بیام یا شما منو یه جا دعوت کنی همه را برق میگیره منو........
داشتم برای دوستم کاراشو تعریف میکردم مرده بود از خنده میگه ببخش ناراحت نشی میگم نه بابا ناراحت چی ... نمی دونم رو پیشونی من چی نوشته . تازه یه بار برگشته به من میگه من حتی تو انتخاب دوست حساسم نمیدونم منظورش چی هست . هر چند روز یه بار تلفن میزنه اونم فقط به محل کارم باز جای شکرش باقیه .تازه صبح که سرش خلوته بین ساعت ۸:۳۰ تا نه درحد یه سلام و احوالپرسی تمام . مثل اینکه کسی مجبورش کرده باشه یا شرطی شده باشه اینجوریشو ندیده بودم .
جمعه ازبیکاری نشسته بودم سرآلبوما و عکسها را نگاه میکردم حالا به نظر من هرچی دوربین دیجیتال آخرش باشه هیچی آلبوم عکس نمیشه .چقدر سال به سال چهره ها تغییرکرده و تو عکسها جاافتاده شدم مثل اینکه خورش قرمه سبزی هم که هرچه بیشتر بمونه بیشتر جا می افته .
چقدر لباسام خنده دار بود برای خودم فشنی بودم مانتوهای کوتاه و بلند .مانتوهای کلوش و خفاشی با اپل . شلوار راسته و دمپا و یه کوچولو خمره ای با فاقای بلند . موهای فرق وسط .ابروهای پر و کلاسور به دست تو کلاس کنکور .احتمالا یه هفت هشت سال دیگه هم به عکسای امروزم میخندم. حیف که بلد نیستم عکس بزارم وگرنه یه چند تایی میزاشتم تا شما هم ببینید . اما وقتی به عکسها نگاه میکنم باخودم میگم چقدر من پوست کلفتم .چه روزای تلخ و گاهی شاد رو پشت سر گذاشتم . چقدر توی این چندسال چاق شدم و لاغرشدم یادمه سال کنکور چشام شده بودمثل یه خط از بس فقط می خوردم و فکری جز درس خوندن نداشتم صورتم گرد شده بود و دوسال پیش ازلاغری تو صورتم فقط دماغ مونده بود و کم کم داشتم محو میشدم . کارم گریه بود و جرو بحث و دعوا .بازم شکرخدا. امیدوارم این آرامشی که این روزا دارم موندگار باشه و موقت نباشه .
روزام هم کماکان به طور روزمره میگذره . یه همکار خوب واسم اومده که خیلی دوستش دارم یه دختر شادو سرزنده که کلی انرژی بهم میده و مسیرمون هم باهم یکیه .خیلی وقت بود که دلم یه همکار که دوستم هم باشه میخواست .توخیلی چیزا باهم نقطه مشترک داریم و این باعث شده که خیلی بهم نزدیک بشیم حالا دیگه کسی هست که لااقل راحت بتونم باهاش دردو دل کنم مثل یه خواهر نداشته .
سلام روزام همینطور تکراری داره میگذره شرکت خونه دانشگاه .اتفاق خاصی هم نیوفتاده باز روزمرگی خیلی بهترازاینه که یه اتفاق بد تو زندگیم بیفته تا میام یه ذره فکر راحت داشته باشم یه اتفاق بد می افتده پس ترجیح میدم همینطور روزمرگیم ادامه داشته باشه . دکی هم فقط یه تجربه بود البته از اون هفته یه چند بار دیگه هم تلفن زد اونم که مدت زمان صحبت کردنمون به ۳ الی ۴ دقیقه بیشتر نبود اونم طبق معمول درموردکار . البته امروز فکرکنم خیلی به خودش زحمت داده بود که یه اس ام اس زد و گفت عیدت مبارک . از شما دوستای خوبم که ممنون که درمورد دکی نظر داده بودین اما من دیگه جون اینو ندارم که بخوام به یکی دیگه خیلی چیزا را یاد بدم بعد ....
امروز ازصبح تو خونه تنها بودم تا همین الان . آرامش امروز خوب بود . البته یه همکار جدید برامون اومده که خیلی ازش خوشم اومده خیلی دختره خونگرمیه فقط از بس سئوالاشو جواب دادم سرویس شدم .
سلام . دیروز با دکی رفتم بیرون نمیدونم چی باید بگم نه خیلی بود نه خیلی بد. من که کم حرفم اونم از من بدتر . رفتیم سعدآباد و بعد هم رفتیم تندیس . نمیدونم چی باید بگم توماشین که بیشترسکوت بود و اگه حرفی هم زده میشد فقط درموردکار بود .فقط اومدم خونه اس ام اس زدم و تشکر کردم فکرکردم حالا اس ام اسم میزنه میگه نه کلی هم خوشحال شدم که رسوندمت اما زهی خیال باطل فقط اس ام اس زد که ۹ رسیده همین . کلی بهم برخورده .احساس می کنم خیلی چیزا را بلد نیست چقدر آدم ها با هم متفاوند دیشب موقعه خواب سعی کردم بهش فکرنکنم نمیخوام الکی خودمو اذیت کنم اینم یه تجربه بود
سلام
بالاخره کامپیوترم درست شد .چقدر دلم برای میزم و کامپیوترم تنگ شده بود چقدر دلم برای اینکه دستم رو بزارم رومیزو زیر چونم وبلاگ بخونم تنگ شده بود . اینقدرتو این یه هفته ازاین اتاق به اون اتاق شدم خسته شدم . ازبس به این مسئول کامپیوترگفتم که بیاد خسته شدم تا بالاخره دیروز تشریف فرما شدند مگه می اومد. دلم برای اینجا هم تنگ شده بود نمیدونم چه حکمتی بود که لبتابم با کامپیوتراینجا همزمان ویروسی شده بود . امروز ازصبح کلی کار تلنبارشده داشتم که نصفشو انجام دادم و بقیش موند حال ندارم سرما خوردم اساسی . آبریزش بینی دارم بدجوراین دماغم که هنوزآبکاری نشده مدام آبریزش داره ومن متوجه نمی شم تازه به لبم که میرسه متوجه میشم ( ببخشید حالتون را بد کردم ) شدم عین این بچه دماغوها. مدام باید سرمو بالا بگیرم . موندم برم دکتریانه . حوصله مریضی رو هم ندارم کلی کار ودرس دارم همه نیمه تمام. خوب این وصف حال امروز من بود .
اما ازدکی جان بگم که کلی خبردارم . چهارشنبه ای که تعطیل بود من از بیکاری پاشدم رفتم ایمیلامو چک کنم که دیدم بله آقا آن هستند و شروع به صحبت کردند .من هم که بیکار ایشون هم که بیکار کلی از در و دیوار و گل و بلبل و ماشین و ترافیک حرف زدیم که بالاخره نطقش باز شد که چندساله من بخاطر تو میام پیشت اگه فکرکردی به خاطر کار می اومدم اشتباه کردی منم خودمو زدم به کوچه علی چپ تا ببینم منظورش چیه تا بالاخره دکی با یه لحن خیلی حیونکی گفت دختر جون خیلی دوست داشتم که شما دوست دخترم بودی آخه تو خیلی با مرامی
من دیگه توقع نداشتم اینطوری بهم بگه .دکی زده بود به سیم آخر.گفتم واله من دیگه از زمان اینکه بخوام با کسی دوست باشم گذشته باید زودتر میگفتی اونم کلی بامن اظهارهمدردی کردو گفت درکت می کنم بعدتازه سردردودلش بازشد که آره یه زمانی یه بنده خدایی را می خواسته که نشده دلم براش کلی سوخت خیلی با احترام درموردش حرف میزد .خلاصه کلی صحبت کردیم که وسط صحبتا کامپیوترم ترکید . درضمن برای جمعه هم منو دعوت کردن بیرون حالا ببینم تا چی پیش میاد .دیروز بهم گفت که قراره امروز و فردا بره زاهدان .کلی باخودم فکرکردم که اگه بدون خداحافظی رفت وقتی برگشت چی بهش بگم و یا برنامه جمعه را کنسل کنم که دکی جان صبح زنگ زدند و خداحافظی کردند.من هم از خودم معرفت به خرج دادم و ساعت حدود ۱۲ اس ام اس زدم که ببینم رسیده یانه اما هنوز جوابی از ایشون نداشتم .
نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد هی میگم بشینم بنویسم بعد میگم چی بنویسم اتفاق خاصی که نیوفتاده ذهنم که درگیر چیزی نیست .البته تواون هفته یه روز خیلی نوشتنم می اومد اما خیلی کارداشتم بعدم که همه چی پرید . چند روزه دوباره کامپیوترم خراب شده و ترکیده ومن آلاخون شدم ازاین اتاق به اون اتاق پای کامپیوتر تمام کارامو میزارم زمین اول باید وبلاگای مورد علاقمو بخونم بعد کار انجام بدم. درس و دانشگاه هم که شروع شده منم یه کم سرم گرم شده . پنجشنبه رفتم سینما حالا بماند با کی
((همون دوست خوبم که تو پست خصوصی نوشته بودم در موردش. )) فیلم بی پولی . این همه تعریف از این فیلم اما چیز خاصی هم نبود راستی لیلا حاتمی بخاطراین فیلم سیمرغ گرفت . ؟؟این دوست باهوش من که وقتی از سینما اومدیم بیرون میگه نیوشا ضیغمی هم خوب بازی کرد هی فکر میکنم کجای فیلم نیوشا ضیغمی بوده بعد متوجه شدم دلبند جان لیلا حاتمی را با نیوشا ضیغمی اشتباه گرفته بود ۲ ساعت فیلم . راستی پنجشنبه برای اولین بار رفتم بولینگ کلی کیف کردم تا حالا نرفته بودم خوب کلی ذوق کردم اول که خیلی پرت می زدم اما کم کم راه افتادم خوشم اومد . حالا همش میخوام برم بولینگ ( جنبه ندارم که )
یه اتفاق کوچولو دیگه هم افتاده .البته این مدلیش را ندیده بودم اینجایی که من هستم یه آقا پسر دکتری چندسال پیش یعنی ۲و۳ پیش زیاد می اومد و میرفت کار داشت کمی با هم آشنا شدیم البته کاری یکی دوبار که اومده بود تو سمینارا و کارش گیر افتاده بود کمکش کردم و شماره موبایلمو داشت یکی دوبار اس ام اس زد و همیشه صحبتا در حد کار بود بعدم آی دیشو داد تو ادلیست ما بود و بعضی موقعها که آن بودیم جویای حال و احوال میشد البته همش کاری بود تا اینکه یکی دوبار پیشنهاد داد که بریم کوه و من قبول نکردم وبهونه آوردم نمی خواستم اینجا حرفی دربیاد چون بالاخره همه دوست و همکلاسی و همکاراش اینجارفت و آمد داشتند و من هم مدت زیادی اینجا هستم و تقریبا تمام ارباب و رجوعا را می شناسم تا اینکه چند وقت پیش که آن بود و اومد سلام علیکی کردیم یاد خاطرات افتاد و چطوری و با چه ترفندی شماره موبایلمو گرفته صحبت کردیم بعدم دوباره یکم از خودش گفت که تنهاست و دلش یه دوست می خواد دوست دارم با شما بیشتر آشنا شم و منم چیزی نگفتم دروغ چرا بدم هم نیومد. حالا هر روز صبح به من تلفن میزنه محل کارم البته جالبی ایش اینجاست که خیلی هم رسمی صحبت میکنه در مورد کار . دقیقا ۳و۴ دقیقه حرف میزنه و بعد خداحافظی . . اینجوریشوندیده بودم ....
خیلی دلم میخواد حکمت خدا را تو اتفاقایی که تو زندگیم می افته بدونم . خدایا شکرت دادت شکر ندادت هم شکر .
دیروز بالاخره رفتم امامزاده صالح تنها .با اتوبوس . بااینکه سختم بود اما رفتم خیلی خلوت خیلی وقت بود که همچین حسی نداشتم همه اگه غمی داشته باشند اینجورجاها دلشون را میسپارند و راحت گریه می کنند اما من بدتربغض می کنم اما یه قطره اشکم درنمیاد یه جورای قهرکرده بودم اما دیروز یه حسی داشتم دور ضریح که یه دور زدم بغض کردم و اومدم بیرون و ایستادم به نماز ۲رکعت نماز زیارت . نمازبه نیت مرده ها به و نماز ظهرو عصرمم خوندم که یه از تو بلندگو یه نفر شروع به مداحی کرد داشتم نماز می خونم دیدم اشکم سرازیرشد دست خودم نبود بی اختیاربود طوری که دلم می خواست یه دل سیرهای های گریه کنم چادرو کشیدم تو صورتم و گریه کرم اما نه هاهای اما اختیاری نداشتم که بتونم جلوی اشکامو بگیرم ازشانسم یه دونه دستمال کاغذی هم توکیفم نبود با این دماغ که هنوز آب بندی نشده همه می رن تا سبک بشن و دلشون بازبشه . چشامو بستم و شروع کردم به دعا کردن سبک شدم اما دلم هنوز گرفته بود تو مسیر برگشتنم به زور جلوی اشکامو داشتم اما صبح ببیدار شدم دلم نگرفته بود احساس کردم سبکترم و یه جور دلم قرص شده .
شبا که میشه دلم خیلی واسه ماشین بابام می سوزه فکرمیکنم من تو خونه از همه بیشترغصه می خورم که نیست خیلی دوستش داشتم ماشینو شبا فکرمیکنم الان تو کدوم خیابونه و چه بلایی سرش آوردند مدام فکرمیکنم ماشین بابام هم غصه می خوره که سرجاش نیست .
من عادت دارم رو صندلی که می خوام بشینم چون می خوام خیلی راحت باشم پای چپمو تامیکنم میدم زیرم طوری که ساق پای چپم زیر رون پای راستم قرارمیگیره ( چهار زانو نصفه نیمه ) و میشینم اومدم حالا بشینم این پام که قراربود بره زیر کفشم پاشنش یه کوچولو گیرکردبه پایین دسته صندلی کلهم پاشنش برداشته شدکفشم پاشنه بلند نیستا اسپرته اما از کف کفش جدا شد میخواستم امروز برم امامزاده صالح . حالا نه می تونم از جام بلند بشم نه هیچی.. باید آژآنس بگیرم برم خونه .این کفشمو خیلی دوست داشتم تازه کلی هم خوشگل بود درعین سادگی شیک بودهرکی می دید خوشش می اومد ....
از محبت دوستای گلم شهناز. الهام. برفین .صحرا. واقعا ممنون.