تبليغاتX
خالی کردن یک ذهن آشفته




















خالی کردن یک ذهن آشفته

نوشتن روزمرگی و دلتنگی

یادش بخیرقدیما.اون زمان که محرم تو تابستون بودشباش چه حالی داشت . برای ما که مهمون بازی بود وخاله بازی و پیگ نیک دسته جمعی . شبا زود شام می خوردیم با عمو اینا هماهنگ میکردیم تا دسته ها راه نیفتاده و ماشین پشت دسته ها گیر نکرده  بریم دم خونه عمو کوچیکه که محلشون بورس تکیه و دسته بود . بعد با دخترعموم . دخترای دخترخاله بابام دم درخونه عموم رو پله می نشستیم و دسته ها که رد میشد رو نگاه میکردم یعنی همش تو دسته ها نگاه میکردیم ببینیم کدوم پسر خوش تیپ تره و خوشگل تره از شب عاشورا می رفتیم تو نخش. روز عاشورا هم که صبح زود بیدار می شدیم مامان کلی میوه و تنقلات برمیداشت و دسته جمعی می رفتیم تو میدون هفت حوض تا ظهر می شستیم و می خوردیم و بازی میکردیم و دنبال این بودیم که کی دسته مورد نظر وسوژه به هفت حوض می رسه بعدم دوباره شال و کلاه به دم خونه عمو . قیمه نظری رو می خوردیم تو تکیه بعد میرفتیم خونه عمو چایی ومیوه هم می خوردیم و برمی گشتیم خونه . وای که چقدر از عصردلگیر روز عاشورا بدم می اومدم همیشه اصرار میکردیم البته با گریه که بیشتر خونه عمو بمونیم که اصلا توجهی به این موضوع هم نمیشد . این پروسه تا دبیرستان ادامه داشت اما دیگه تو همون سال ها کات شد . خیلی ساله که دیگه بیرون نمی ریم  حتی روز عاشورا. چقدر بزرگ شدیم و تغییرکردیم . هرکسی عقیده خودش راداره . یادمه داداش کوچیکه عشق اینو داشت که بره تو دسته و زنجیر بزنه . یه زنجیر کوچیک هم داشت شبا که دم خونه عمو می رسیدم زنجیرشو برمی داشت و ته صف که بچه ها بودند میرفت و زنجیر میزدو بابا به دنبالش تو خیابون . حالا بیا ببین چه دکو و پزی واسه خودش درست کرده . وقتی یاد اون روزا می افته کلی میخنده که چطور  بابا رو دنبال خودش می کشوند نمی دونید گریه میکرد به حد مرگ که بره زنجیر بزنه . جالبیش اینجاست که بازیای ما تو محرم عوض میشد مثلا توخونه خودمون دسته راه مینداختیم داداش کوچیکه زنجیر میزد داداش دومیه علم بلند میکرد فکرمیکردی علم چی بو ازاین پشتی ترکمنیا. پسرعموم میخوند . منم با در قابلمه سنج میزدم . دخترعموم هم به علت کمبود زنجیر با روسری مامانش زنجیرمیزد . چه روزایی بود . یادش بخیر .

باورتون نمیشه ازسر بیکاری نشستم یه بشقاب لبریز از تخمه رو خوردم  و وب گردی کردم .یه چندسالی بود که به این شدت تخمه نخورده بودم. لبام وحشتناک میسوزه .

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 23:26 توسط دخترجون | |

شرح شب یلدای دخترجون

ساعت ۵:۳۰ اومدم خونه و یک راست رفتم حموم  و ۴۵ دقیقه ای تو حموم بودم وکلی خودمو سابوندم .بعدهم دلتون نخواهد جاتون خالی یه بشقاب باقالی خوردم و نمازخوندم . یه کمی دورخودم چرخیدم و یه سری وبلاگ گردی کردم و جزوهای دانشگاه را مرتب کردم شام خوردم آخرین قسمت سریال گاوصندوقو دیدم دوباره کمی وب گردی کردم  ساعت ده سریال آشپزباشی رو با یه بشقاب تخمه ویک عدد نارنگی و یه قاچ هندونه سفید و بیمزه خوردم که مبادا بچم تو دلم عقده ای بشه و دلش هندونه بیمزه خواسته باشه و من نخورده باشم .  ساعت ساعت ۱۱ مسواک زدمو و رادیو گوشیمو روشن کردم و رفتم به رختخواب  سرمو به بالش نزاشته خوابم برد تا ۶:۳۰ امروز صبح

واقعا شب فراموش نشدنی بود دیشب حسابی خوش گذشت . می دونم که خیلیاتون الان با خوندن این پست حسرت همچین مراسم با شکوهی مثل  رو می خورین .اما خوب این از طالع بلنده من بوده که همچین شب رویایی را بگذرونم وبعد بیام برای شما تعریف کنم .

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:47 توسط دخترجون | |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 14:59 توسط دخترجون | |

سلام

روز آدینه ابری دل انگیزه بارونیتون بخیر . خوبین که. دیدین کوه نرفتم  اخه رفتنش مکافات داره تو این برف وبارون .بعدم این همکارم حرفه ای . کفش کوه ندارم دیدم مصیبت میشه و نرفتم . دیگه هم که هیچی . پنجشنبه رو هم پیچوندمو و شرکت نرفتم با اینکه می دونستم خیلی شلوغه و کارزیاد .. آخه خیلی حرصمو درآورده بودند و من هم خودم و زدم به مریضی ...

راستی ممنون ازاینکه کمکم کردین. منم پالتو طوسی رو با سورمه ای قاطی کردم با یه جین سورمه ای و شال سورمه ای طرح دارو کیف وکفش مشکی .یه فروشنده می گفت که امسال رنگ تضاد مده راست و دروغش دیگه پای خودشون . اما خودم که خوشم اومد .حیف که بلد نیستم عکس بزارم و گرنه عکسشو میزاشتم  . قراربود خورشید بهم بگه که چطوری عکس بزارم اما فرصت اینکه سرصبرو حوصله تلفن بزنم ندارم این مدت به خاطر شلوغی کار.

حالا اگه کسی به من بگه خوشحالم میکنه . یعنی اونجا که میگه باید باید صفحه وب باز کنیم نمیدونم چطوریه ؟

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 10:19 توسط دخترجون | |

سلام

خوبین . کماکان روزای تکراری رو می گذرونم شرکت خونه دانشگاه .هفته دیگه هم محل کارم عوض میشه. دوران دپرسی هم کما فی سابق در گذره. ازدکی هم هیچی نمیگم که هرچی تو دلم بود خیلی راحت بهش گفتم بدون رودربایستی و خیال خودمو راحت کردم که مبادا فکر کنه آسمون سوراخ شده و ایشون از اون بالا سقوط کردند پایین . اما ماشااله به این اعتمادبه نفس که کارخودشو انجام میده طبق روش سابق. نمی دونید دلم چقدر یه مسافرت میخواد دقیقا یک ساله که پامو ازاین شهر بیرون نزاشتم پارسال همین روزا بود که رفتم کیش و خیلی هم خوش گذشت . اینقدر به یه مسافرت احتیاج دارم که حاضرم ۲۴ ساعته باشه فقط بزنم به دل کوه و دشت دریا . من مسافرت تو زمستونو خیلی دوست دارم حالا هرچی میخواد سرد باشه و یخبندون و ... ترجیح میدم سرما ببرم تا تو تابستون پاشم ببرم این ور و اون ور شرشر عرق بریزم . یکی از همکاری سابقم که یه چند وقت بود ازش خبرنداشتم و بی خبربودم و اس ام اس زدم و حال و احوال  میگه حالا که نمی تونی سفربری بیا جمعه بریم بزنیم به کوه .می ترسم خیلی دیگه سرد باشه و برف . آخه من هیچوقت تو برف نرفتم کوه . البته این همکار جنس ذکور هستش نمی دونم برم یا نه ؟؟

راستی یه سئوال: پالتو طوسی تیره رو غیر ازشلوار مشکی با چه رنگی میشه پوشید ؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:30 توسط دخترجون | |

خوب تعطیلاتم تموم شد و همه برگشتن سرخونه زندگی عادیشون . امیدوارم به همه خوش گذشته باشه . من که این سه روز و خونه بودم وکاری نکردم شنبه هم تنهایی رفتم بازاررضا و برگشتم و خرید نکردم تنهایی برای خودم یکی دوساعتی  چرخیدمو برگشتم و اومدم خونه دیگه هم هیچی کتاب خوندم و تلویزیون تماشا کردم دیگه دارم ویکتوریا بالا میارم از بس این سریال و دیدم  .

ازدعاهاتونم ممنون. کارم درست نشد و باید همون محدوده های انقلاب کارسابقم  برم . دیگه هم هیچی . روز دانشجو هم به اونایی که دانشجوهستند مبارک .من که دستکش چرم قهوه ای خیلی شیک ازمامانم کادو گرفتم دستش درد نکنه . دیگه هم که هیچی ... این هوای امشب هم آخر عشقولانه است تو ماشین بشینی و یه موزیک باحال و یار هم کنارتو و هی تو اتوبان بچرخی ... ما که کماکان خونه ایم و از پنجره هرازگاهی بیرون رو نگاه میکنیم و دوباره خیره میشیم تو صفحه مانیتور . خوب چی کار کنم هیچکی منو دوست نداره

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:8 توسط دخترجون | |

سلام

چندروزه میخوام بنویسم اون چیزی که می خوام بنویسم به ذهنم میریسه اما تا میخوام بنویسم همه اش میپره . مثلا یکیش اینه تا یکی دو سال پیش می گفتند دیگه داری عادی میشه که هر مرد متاهلی یه دوست دخترهم داشته باشه و چقدر زیاد شده بود دیگه ازاینکه یه مرد متاهل دوست دختر داشته باشد تعجب نمیکردیم ازاین موضوع ناراحت میشم خیلی هم .اما چیزای عجیب زیاد می بینم می شنوم حالا هم جدیدا بعضی  خانوما البته دور از جون همه خانومای محترمی که اینجا را می خونند  ( سوء تفاهم نشه ) با داشتن شوهر و بچه با مرد دیگه ای دوست می شند و برای خودشون bf دارند تازه استدلال و توجیه می کنند  که چون تمام نیازهاشون برآورده نمیشه . چون عشقی بینشون نیست . چون تنها هستند یا شوهرشون رو عاشقانه دوست دارند و بی دلیل با یه مرد دیگه هستند..... وهزار دلیل احمقانه دیگه به نظرم اینا همه حرفه مفته .فقط خدا عاقبت ما رو به خیرکنه .  

موضوع  دیگه ای  که  می خواستم در موردش بنویسم اینه که چقدر مد شده همه گربه نگه می دارند. وای که چقدر از این حیون بدم میاد و می ترسم امکان نداره شب خواب گربه ببینم و صبحش طبخال نزنم . کلا از جک و  جونور بیزارم حتی این جوجه ماشینای خوشگل و خوش رنگ .  

  اوضاع و احوالم ای بدک نیست شکرخدا بدون اتفاق بدی میگذره هنوز جابجا نشدیم نصفه وسیله ها رفته نصفی مونده همینجا . جای جدیدو دوست ندارم درسته ساختمونش از اینجا بهتره اما خیابونش نه اینجاهم به مطهری نزدیک بودم همه به میدون ولیعصر بعدازظهرها که حوصله داشتم ازسرفاطمی تا میدون ولیعصر و پیاده می رفتم و کلی واسه خودم مغازه می دیدم و خرید می کردیم حالاچی ...نزدیک انقلابو و من چقدر از انقلاب بدم می اومده حاضرم تو کوچه شهرستانی امام حسین ( که بوی ماهی و مرغش حال آدمو بد میکنه برم ) اما محل کارم انقلاب نباشه . اما چاره ای نیست یه جا واسه کار صحبت کردم و اما گفته زیاد امیدوار نباشم دعا کنید بشه  که اگه بشه خیلی خوبه . زیر مجموعه کار خودمون هستند و محلش تو سهروردی . میشه دعا کنید که بشه ؟؟؟

راستی جمعه ای با دکی رفتیم بیرون با اینکه کلی به خودم قول داده بودم که نرم اما رفتم البته یکی دوبار که گفت بهانه ‌آوردم اما بار آخری روم نشد دیگه بگم نه . ناهار رفتیم بیرون بعد هم فیلم کتاب قانون . خوبه بعد نیست اما اونی که من میخوام نیست دوستش ندارم . یه جوریه .مثلا خیلی سعی میکنه که صمیمی بشه اما نمی تونه .من که تو چشاش چیزی ندیدم . یه چیز بگم دعوام نکنیدا مثلا جمعه که برگشتم اس ام اس زدم و تشکر کردم و گفتم روز خوبی بود و به من خوش گذشت ( البته دستم بشکنه که اس ام اس زدم ) فقط اس ام اس زده خواهش می کنم عزیزم . به نظرتون من خر میشم با این عزیزمش یا کشته مرده این کلمه هستم !!!!!!!!! حالا اگه اون دوستم بود که قبلا درموردش نوشته بودم بود هروقت که بیرون می رفتیم کلی بعدش اس ام اس میزد که بهش خوش گذشته و قبل از این که من تشکر کنم اون قدردان بود نمیگم کار مهمی کرده اما شعوراون کجا و این کجا ..........

بعضی موقعه ها آدم (خودم رو میگم ) یه غلطی میکنه یه سنگی توی یه چاه میندازه ۱۰۰۰تا آدم عاقل هم نمی تونه درش بیاره حکایت منه . من به اون دوست نازنین  خیلی دیر وسخت اعتماد کردم  چون تجربه تلخی داشتم و همه رو به یه چشم نگاه می کردم خیلی دیر   متوجه شدم هنوز هم کسایی هستند که دلشون با زبونشون یکی باشه اما چه فایده زمانی که دیگه فایده ای نداشت  . چقدر اون دوست برام محترمه و امیدوارم خوشبخت بشه اینو از ته دلم میگم و  میخواد ( قابل توجه آرزو خانم ) بگذریم بهتره این غصه هام همیشه تو دلم بمونه..

راستی ما که شنبه هم تعطیل شدیم خدا کنه روزای خوبی درانتظارمون باشه . دلم میخواد حالا که شنبه تعطیلم که خیابون گردی اساسی انجام بدم یه  سر برم بازار رضا وکلی خرید کنم .

راستی عیدتون هم پیشاپیش مبارک

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:8 توسط دخترجون | |

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود.

گاهی نمی شود که نمی شود .

گاهی هزاردوره دعا بی اجابتست.

گاهی نگفته قرعه به نام  تو می شود .

گاهی گدای گدایی و بخت نیست .

گاهی تمام شهر گدای تو می شود .

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:17 توسط دخترجون | |

دلم یهو گرفت بااینکه پنجشنبه جمعه خوبی داشتم به تموم کارام رسیدم و حسابی استراحت کردم و صبح هم سرحال اومدم سرکار. یه مرتبه دلم گرفت هوا هم سردشده به نظرم هوا دونفرست !!!!

دلم یه ماشین گرم میخواد که سوارش بشم و برم کلی باهاش بگردم  تو هوای بارونی همینطوری تو خیابون. دلم یه اس ام اس از یه دوست خوب میخواد .دلم...

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:3 توسط دخترجون | |

سلام .خوبین . یه چند وقته سرم خیلی شلوغه یعنی هیئت مدیره جدید رسما منو گلاب به روتون سرویس کرده رفته پی کارش . دارن از اینجا بیرونمون می کنند ربه ر جلسه میزارند از خودشون تشکر میکنند هندونه زیر بغل هم میزارند و کار ما رو زیاد .

این هفته هفته خوبی واسم بود . راستی ماشین بابا پیدا شد و کلی خوشحال شدم البته اینجا نه نورمازندران . کلی هم داغون شده .ظاهرا یه دخترو پسر توش بودند تصادف کردند به طرز فجیعی زدند به این بلوکای سیمانی و افتادند تو چاله . جلوی ماشین که رفته داخلش هم پربوده از سرنگ و یه لنگه کفشه زنانه پاشنه بلند  پشت ماشین هم کلی خونی هست حالا بردند تعمیرگاه درست کنند تا بفروشند . یه خبر دیگه توی این هفته با خورشید جونم  صحبت کردم(وبلاگ کوچه خلوت دل ) نمی دونید چه صدای مهربونی داره امکان نداره صداشو بشنوید و عاشقش نشین کلی حال کردم باهاش حرف زدم .حیف که اطرافم شلوغ بود نتونستم حسابی باهاش حرف بزنم تو اولین فرصت هم یه دلی ازعزا در میارم .امیدوارم پسرگلش هم هرچه زودتر خوبه خوب بشه و خورشیدخانم یه نفسه راحتی بکشه.  

درضمن توی این هفته یه روز کلاس رو پیچوندم و رفتم یه دوست خوبو دیدم که خیلی عالی بود دلم حسابی هواشو کرده بود اما غرورم اجازه نمیداد که اس ام اس بزنم نمیدونم خدا دوستم داشت خودش اس ام اس زد و پیشنهاد کرد و با هم رفتیم بیرون خیلی خوب بود . کلی دردودل کردیم .یاد خاطرات خوب افتادیم برای من که خیلی خوب بود و آروم شدم یه موقعه ها هیچ چیز نمی تونه مثل دردودل کردن با یه دوست آرام بخش باشه خیلی راحت متوجه شدم که اون هم همچین حسی داره و هردو کیفشو کردیم.

از همکارم بهناز  بگم که  حرف نداره یه دختر خیلی مهربون که کلی ازباهم بودن و با هم کار کردن لذت میبریم و سرمون گرم شده .امیدوارم این آرامش همینطور ادامه پیداکنه. دلم برای اینجا هم تنگ شده بوداما سرم شلوغ بود و نمی تونستم باخیال راحت بیام و بنویسم تا امروز که کلاس نداشتم وزود اومدم خونه . به همه دوستای گلم هم سرمیزنم فقط به بزرگی خودتون ببخشید اگه یه کم دیر کامنت گذاشتم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:53 توسط دخترجون | |


Design By : Night Skin