تبليغاتX
خالی کردن یک ذهن آشفته




















خالی کردن یک ذهن آشفته

نوشتن روزمرگی و دلتنگی

سلام از همدردی شما دوستای خوبم ممنون الان دیگه دلم گرمه اگه خواهر ندارم که باهاش دردو دل کنم دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم که تا دلم بگیره و اینجا بنویسم میاین و حسابی آرومم میکنه

ازدیروز که با بابا بحثم شده عذاب وجدان دارم که چرا جوابشو دادم وبعضی حرفا رو زدم  .فکرمیکنم منم یه خورده تند رفتم اما به خدا تقصیر خودم نیست. اعصابم خیلی ضعیف شده با کوچکترین حرفی میرم رو هوا خیلی سعی میکنم به خودم مسلط باشم چون نتیجه این زودجوش اومدن و بارها دیدم و تاوانشو دادم اما بازم نمیشه . من بابا رو به اندازه یه دنیا و بیشتراز جون خودم دوست دارم و حاضر نیستم یه لحظه ناراحتی شو تحمل کنم .  امروز که نگاش میکردم ازخودم شرمم می اومد که ادیروز  جوابشو دادم . البته اون خیلی دلش بزرگتر از این حرفاست و همون دیروز بعداز یکی دوساعتش داشت با من حرف میزدو  هیچ چیز به روم نمی اورد . امروز هم انگارنه انگار که دیروز با هم بحثمون شد .

باباجون امیدوارم منو ببخشی بابت تمام بدیای من و همیشه صحیح و سلامت وشاد باشی . میدونم به روم نمیاری و بارها بارهاشاهد بودم که ازم تو جمع تعریف میکنی و میگی تا زمانی که چهل سالت بشه باید پیش من بمونی. وقتی یه جا تنها مسافرت میرم کلی دلت تنگ میشه و زنگ میزنی که زود برگردم . دوستت دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 21:48 توسط دخترجون | |

امروز ظهر یه دعوای اساسی با بابام کردم . نمیدونم چرا این همه اعصابم ضعیف شده همه هم یه جور رو روانم هستند امروز دوباره سر ماشین با بابام حرفم شد نمیدونم چرا میخواد منو حرص میده منم که اشکم دمه مشکم زود اشکم راه میافته وسط دعواهم که حرف کشیده میشه به همه جا از راهنمایی و دبیرستان حرفامو زدم نصف اونایی که تو دلم بود . من اهل شکایت نیستم همیشه همه چی رو تو دلم میریزم . میریزم میریزم تا به حد جنون برسم بعد دیگه کسی جلودارنمیشم میزنم به رگ دیونگی . توتنهایی خودم گریه میکنم اما وای به روزی که یکی هم پا رو به دمم بزاره امروز هم از اون روزا بود . نمیدونم چه عادتیه و چه حقیه که اونا همه چی رو باید بگن اما تا من یه چیز بگم یا یه ذره صدام بره بالامدام میگن صدات درنیاد که مبادا صدام بره بالا منم امروز تا دلم خواست حرف زدم البته حرف با گریه و کمی هم داد . دلم برای خودم می سوزه بعد تا میگم بیا دخترای دیگه رو ببین سریع بهش برمیخوره که من چی کار نکردم  واست .

از ۲۰ سالگی رو پای خود وایستادم و مثل یه مرد کار کردم خرج دانشگاه و لباس و کیف و کفشمم هم خودم دادم هیچ وقت توقع آن چنانی یا اصلا توقعی هم نداشتم . نه شر و شوری نه جنگ و دعوایی همیشه سرم تو لاک خودم بوده . انگار نه انگارهم دختر یکی یه دونه بودم همه کاری هم تو خونه کردم نه نازی بوده نه چیزی . بعدم تا یه من یه کم گله میکنم  میگه تو خیلی حاضر جواب شدی .

دلم میخواد یه خونه بگیرم وتنها باشم . یه خواهر هم ندارم که دلم میگیره برم پیشش و درد ودل کنم .

خوب گریه زاری بسه . دو روزه دارم فیلم نگاه میکنم حالم گلاب به روتون داره بهم میخوره . سرکار حوصلم سر میرفت همکاری کلی فیلم هندی داشت از بیکاری نشستم یکیشو دیدم . سیزن ۳ سریال فرندز رو  دیروز عصر  تموم کردم بعد فیلم بهمن قبادی کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد و دیدم امروز هم بعد از دعوا با گریه نشستم فیلم بنجامین باتن رو دیدم . تازشم فردا قراره سری جدید لاست رو ببینم امروز خواستم دانلود کنم حسو نداشتم فردا قراره دوستم با پیک برام بفرسته تا ببینم . دلم برای ساویر تنگ شده چقدر من این شخصیت و دوست دارم .

 خواستم عکس ساویررو بزارم نشد

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 22:0 توسط دخترجون | |

سلام

 بالاخره این بلاگفا به ما افتخاردادو بازشد با فیلترشکن هم نمی تونستم واردش بشم . چه هوایی؟ یعنی زمستونه یا دم عیده . یعنی واقعا زمستونم بهاره به کوری چشم .......

کماکان من تو شرکت اینترنت ندارم و فقط شبا که میام خونه اونم که از خستگی هلاکم . ازوقتی که ته تغاری هم اومده که کامپیوتر تعطیله . ناسلامتی لب تاپ داریم شاید ۵ دقیقه اجازه داشته باشم که یه سر بیام وبلاگ بخونم از صبح میشینه پای اینترنت تا شب . شب هم که فیلم دیدنش شروع میشه بعضی موقعه ها خیلی حرصمو درمیاره اما دلم هم نمیاد که چیزی بهش بگم . بهمن هم اومد و کم کم تموم میشه . بااینکه سال نسبتا بدی بود دلم نمیخواد تموم بشه .امروزم با بهناز یه سررفتیم پاساژ اندیشه خبری نبود فقط اون لحظه که فوتبال تموم شد پاساژ بود که رفت رو هوا .طرفدارای پرسپولیس جیغ و دست و سوت ...دلم برای این شلوغیا تنگ شده که خیلی وقته که تو شهر ازاین خبرا نیست نه شادی هست نه دل خوشی .

دعا کنید این اینترنت ما زودتر وصل بشه البته دلیلش فقط لج و لج بازی هستش .adsl منطقه که راه نمیده قراربود وایلس از طبقات بالا بگیرند که معامله اشون نشد تا ببینیم چی میشه .

راستی چقدر اون اولا که میخواستیم بیام اینجا ناراحت بودم اما الان شرکت جدیدو دوست دارم .ساختمونشو. صبحا که میشه نگهبانی مثل خونه ها کل حیاط و دم در را میشوره با این هوای ملس خیلی مزه میده .این ساختمون هم که شمالی منم عاشق ساختمونایی هستم که اول وارد حیاط میشن و بعد وارد ساختمون اصلی کلی بهم حس خوبی میده.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:26 توسط دخترجون | |

 

چقدر دلم برای خودم میسوزه . از خستگی هلاکم . ای خدا کی من بازنشست میشم تا یه نفس راحت بکشم . امروز از خستگی و کارزیاد گریم گرفته بود . دلم میخواست این مدیرداخلیمون را خفه کنم . مردک  تو کل روزا بیکاره همون روز و ساعت که رئیس میاد کلی واسه من کار در میاره الکی هم شروع میکنه به راه رفتن که مثلا من کار زیاد دارم و کار انجام میدم . مرد من تا به حال به این بدجنسی و حسودی من ندیده بودم .

روزا هم همینطور داره میگذره و به عید چیزی نمونده دلم نمیخواد عید بیاد از اسفند و فروردین متنفرم . وای که چقدر همه جا حراج زدندو چه حالی میده پاساژ گردی . ونک و  میلاد نور را دیدم . قیمت ها عالی . چه پالتویایی ....چه کیف و کفشایی  .... امروز هم سر رام با اینکه خیلی خسته بودم با بهناز رفتیم هفت تیر البته جمعه میخواستم برم که تنبلی کردم .همه چی می تونی پیدا کنی تو هفت تیر.یه مانتو زمستونی خریدم . 

  اینترنت شرکت هم که فعلا تعطیل و کلی از غافله وبلاگ خونی عقب هستیم . البته اگه بود هم که اصلا وقتش رو نداشتم نمی دونم این همه نامه و جلسه واسه چی میزارند آب از آب هم تکون نمیخوره البته فکر میکنم یه خورده چون اول کار هیئت مدیره جدید هستش جو زده هستند .

 همگی شادو سلامت باشین .

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 20:40 توسط دخترجون | |

امروز همکارم بهناز که ازهم جدا شدیم اومده بود پیشم .یعنی جایی کار داشت بعد یه سر اومد محل کار من . محل کار خودش تو سهروردیه همون جا که من هم می خواستم برم اما نشد .از اونجا که کار ما دونفر یعنی شرکت ما و شرکت اونا به هم مربوطه یعنی اول باهم کا میکردیم .بعد شرکت ها جداشد پس کار این آقایون و خانمای دکتر یه قسمتیش به ما مربوط میشه یه قسمتیش هم به بهنازاینا . بهناز تو محل کارش تنهاست یعنی فقط بهنازه و با یه خانم که مسئول چایی و نظافته . ارباب رجوع هم کم و بیش دارند و هریه دوهفته یه بار که جلسه میزارند .

حالا فک کن یه برنامه ای بود که این آقایون و خانم های دکتر باید برن پیش بهناز برای ثبت نام . بهناز هم امروز کار داشت اونم اداری از شرکت میاد بیرون .میاد سمت محل کار قبلیمون بعدم یه نیم ساعتی اومد پیش من و خیلی زود با آژانس برگشت شرکت . حالا توی این بین که نبوده دکی (( دکی خودمون را میگما )) خواهرش را برای ثبت نام میفرسته شرکت . بهناز که نبوده . این خانمه هم هر ارباب رجوعی که اومده گفته مسئولش یکی دوساعت نیست اونا هم خیلی محترمانه برمی گردند . خواهر دکی هم که میاد و ظاهرا با دکی تماس می گیره که کسی نیست تا کارتو انجام بده . دکی هم سریع زنگ میزنه به شرکت بهناز . این خانمه گوشی رو برمیداره ظاهرا دکی قاطی میکنه اساسی و کلی بدو بیراه میگه .به خاطراینکه کارش انجام نشده هرچی هم  این خانمه میگه که تا یکی دوساعت دیگه .زیر بارنمیره و بهونه میاره و میگه ما که بیکار نیستیم و خواهرمن بعدازظهر دانشگاه داره . حالا خواهرش حدود دو سال که درسش تموم شده و بیکاره توخونه .

واقعا وقتی حرفایی رو که به این خانم زده بود و شنیدم از خودم بدم اومد که ۲ بار با دکی بیرون رفتم . بخاطر یه ساعت تاخیر چه کولی بازی درآورده . واقعا جای تاسف داره . درسته که وقت با ارزشه و همه برنامه ریزی می کنند  و رفت و آمد توی تهران مشکله . اما بالاخره پیش میاد . این طورم نیست که ما هرجا بریم همون لحظه توقع داشته باشیم کارمون انجام میشه .حالا اتفاقه می افته .باید دکی این همه ادا در بیاره !!!!!

حالا فک کن بهناز به من زنگ زده  تند تند شروع به تعریف کرده .میگه اگه بدونی دکی چیا گفته و چی کار کرده .؟؟؟!!! حالا من  بیچاره اصلا نمیدونم کدوم دکی رو میگه . فکر کردم رئیس خودش و میگه .

همینطور هاج و واج گوشی تو دستم مونده که این داره در مورد کی حرف میزنه بعداز ۵دقیقه ۲زاریم افتاده . حالا بهناز مثل مامانا که دارند شیرشون رو حروم بچه ناخلف میکنند داره به من میگه یعنی دخترجون اگه دیگه با این دکی حرف بزنی! فلانی . بهمانی  .... منم گیج موندم . میگم بهنازم خوبه خودت میدونی که من خیلی وقته صحبت نکردم ازوقتی که جای جدید اومدیم . حالا بعدش کلی خندیدیم به اینکه چطوری بوده قیافه دکی وقتی قاطی کرده بوده . اما حقش بود . خیلی پرتوقعه . مردک بیشعور .  حالا مدام یاد حرفایی که زده و اینکه  ثبت نام نکرده و خیط شده می افتم و می خندم . آخه نمیدونید که بهناز چقدر بامزه همه چی رو تعریف میکنه

اما ازشوخی گذشته . شعور و فرهنگ فقط به تحصیلاته !!!!!!!!!.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 22:4 توسط دخترجون | |

 

سلام

بالاخره حدود ۱ ساعت پیش آخرین امتحانمو دادم.چقدر دلم می خواست هرچه زودتر امروز بیادو من ازشر امتحانات خلاص بشم .خیلی سخته هم درس بخونی و هم کار کنی. ترم های قبل به این سختی نبود . این هیئت مدیره جدید و رئیس جدید منو رسماْ . به ف... داده (البته ببخشید از این کلمه استفاده میکنم )اما منو  بیچاره کرده .روزی که میاد منو بیچاره میکنه از بس کار واسه من درمیاره تازه پنجشنبه که ساعت کاری تا ۱۲ هستش ساعت ۱۱ هلق هلق پا شده اومده بعد ساعت ۱۲ به من میگه باید بمونی من کاردارم .حالا من هم ساعت ۱ امتحان داشتم .من هم گفتم امتحان دارم ۵ دقیقه هم بیشترنمی تونم بمونم . دوباره دیروز به من میگه باید بعداز ۴ بمونی حالا امتحانای من هم پشت سرهم فقط یه روز بین هر امتحان فاصله بود . دیدم این آدم مثل اینکه شعور نداره توی محل کارکه نمی تونم درس بخونم حالا که بمونم خسته و کوفته کی برسم خونه و ... نموندم و اومدم خونه . حالا خدا میدونه که چی بخواد سرمن بیاره .هنوز تو شرکت اینترنت ندارم و چقدربده .خیلی وقته که دیربه دیراینجا میام. کلی وبلاگ نخونده دارم که باید بخونم .کلی فیلم دارم که میخوام ببینم . کلی جا هست که باید برم . اولین جایی که باید برم  آرایشگاه شبیه لولو شدم کلی همه از دستم می خندن . خوب چی کار کنم وقت نمی کردم برم . مسیر ارایشگاه هم دوره  تو سهروردی . حالا قراره فردا برم بعداز ۴۵ روز . البته فکرکنم برم یه ۲ کیلویی از وزنم کم میشه از بس که پشمالو شدم .

دیگه باید برم یه خیابون گردی درست حسابی کنم . کلی همه جا حراج کردند. میخوام برم کلی خرید کنم .یه مانتو زمستونی واسه سال دیگم . یه کفش نیمه چه مهمونی . یه کبف و کلی لوازم آرایش.. حتما هم باید برم سینما فیلم هرشب تنهایی .

تصمیم گرفتم کمتر فکر وخیال کنم و به غصه هام فکرکنم البته اگه بشه .

دیگه هم خبری نیست . این مدت شبیه غارنشینا بودم خونه.مترو . شرکت و بالعکس. میخوام یه مدت یه نفس راحت بکشم . البته با این رئیس بیشعور که محل کار مجال نفس کشیدن به من نمیده .

راستی دوست خوبم  باران   تازه وبلاگ درست کرده خوشحال میشه که بهش سربزنید .

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 18:43 توسط دخترجون | |

 توی این پستم یه عکس واسه دل خودم گذاشته بودم فقط دلم میخواست ببینمش چون یادآور روزای خوبی بود . دوست داشتم این عکس اینجا باشه همینطوری یه حس خوب بهم میاد . ۲روز گذاشتمش بعدم حذف کردم چون فقط فقط برای خودم بود .وفقط به خودم آرامش می داد .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 18:59 توسط دخترجون |

من خوبم .

بابت لطفای همتون ممنون. اما فعلاحوصله نوشتن ندارم .ببخشید اگه ناراحتتون کردم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 17:15 توسط دخترجون | |

چقدرداغونم و حالم بده خیلی وقت بود که همچین حسی نداشتم فکرمیکردم دیگه خیلی بی رگ شدم و به قول یکی یخ یخ شدم . نمیدونم واسه چی این همه باید بکشم تا کی .نشد رخوشی رو یه دل سیر ببینم تا بیام یه آب خوش از گلوم بره پایین گند زده میشه به حال وروزم. شاید اونم حق داره اما بالاخره هرچی باشه من یه زنم با تمام خصوصیات و احساسات زنانه و حسادت زنانه.

اون دوستمو که یادتونه هرازگاهی می بینم توی این دوسه هفته دوبار دیدمش جمعه هم باهم رفتیم دیزین . نمیدونم چرا حس مالکیت بهش میکنم میگم دلم میخواد خوشبخت باشه و باهرکی که باشه من خوشحالم که اون شاد باشه و زندگی کنه اما ته دلم نمیخواد کسی تو زندگیش باشه . یه چندوقت پیش مامانش رفته بوده ولایتشون داشته برمیگشته که با یه دختر تو اتوبوس آشنا میشه و ازش خوشش میاد و شمارشو میگیره و شماره میده که من یه پسردارم بعدم به این دوست ما اصرار میکنه که بهش زنگ بزنه اما قبل از اینکه این جناب زنگ بزنه خوده دختره تلفن میزنه و میگه ازنظر خانوادش مشکلی نداره که با هم برن بیرون . ازنظر سکونت خیلی با هم تفاوت داشتن اینها شمال غرب و دختره شهرری . واسه من تعریف کردخیلی ناراحت شدم و دست خودم نبود واونم میگفت چیزی نیست فقط درحد حرف وخنده است و به خاطر اینکه که مامانش با دختره صحبت کرده گیرداده که باید بره  و بد میشه من چیزی نگفتم اما ازدرون خورد خورد شدم

یعنی اینقدر بدبختم که باید بشینه و واسه من تعریف کنه. من ظرفیتشو ندارم نمی تونم این چیزا را ببینم و بی رگ باشم فقط میتونم تو خودم بریزم و گریه کنم . دیروز که صبح به من تلفن زد و میخندید که دختره خودش اس ام اس زده که جناب مهندس امروز شما قراری ندارین؟ و این زنگ زده و قرار گداشته و میخواد بره و از اون طرف هم به من میگفت که چیزی نیست فقط میخوام برم که مامانم دیگه گیرنده .

خدامیدونه که چه حس وحالی داشتم اگه ندونم بهتراز اینه که بدونم .ازساعت ۱تا خود ۵ مردمو و زنده شدم. دست خودم نبود هردقیقه چشمم به عقربه های ساعت بودو داشتم فکر میکردم که الان کجان و دارن چی کار میکن. تازه ساعت ۵ دقیقه به یک به من اس ام اس زده که اگه تو بگی نرو من نمیرم ساعت ۱هم دم ایستگاه مترو میرداماد قرارداشت . گفتم حالا که همه برنامه ریزی هاتو کردی وقرار گذاشتی دختررو هم از اون سرتهرون کشوندی داره میاد بعد میگی که من بگم بری یانه . بخدا من همچین ذاتی ندارم .که اون دختر هم که داره میاد بگم نرو

مردم و زنده شدم کارم شده بود گریه . همه فهمیدند .روز اول پریودم بود فقط تو دستشویی بودم و گریه میکردم یا خودم پشت مانیتور قایم کرده بودم که کسی صورتتمو نبینه .چشام شده بود قد نخود تا خونه فقط به حال خودم گریه میکردم که من چه بدی کردم که اومد به من این حرف و زد .

می تونست بره و به من نگه . امیدوارم که هیچ کسی همچین روزی را نبینه . اون خدا را که قرببونش برم هرچی صداش میکنم کمتر صدامو می شنوه . نمی دونم درحق کی بدی کردم که دارم اینطورتاوان پس میدم .

تا بالاخره ساعت ۴:۳۰ تلفن زد فقط گریه میکردم که چرا به من گفتی . اونم از اونطرف که بخدا چیزی نبوده فقط رفتم و دیدم و واسم تعریف کرد ظاهرا دختره بدش نیومده اینو نمی دونم میگه همه چی تموم شد ه ازطرف منه . اما با این تعریفایی که ازدختره کرده میدونم که تلفن میزنه

درسته هرکسی حق انتخاب داره اما خودتون رو بزارین جای من .اگه بودین چه حسی داشتین . حالم اصلا خوب نیست . مامان هم گیرداده بود که چته گفتم سرما خوردم و صورتم بخاطراونه که اینطوری شده و به هوای درس خوندن اومدم تو اتاق تا خود صبح دوباره گریه کردم .من هیچ وقت حاضر نمیشم همچین کاری رو کنم به خدا وقتی که ازم می پرسید که خبری هست یانه اگه چیزی  هم بود همیشه میگفتم نه هیج خبری نیست مبادا بخواد اون ناراحت بشه بالاخره به اندازه یه ابسیلون

حالم خوش نیست دعا کنید واسم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 20:41 توسط دخترجون | |

سلام

بعداز یه هفته دوباره برگشتم خوبین همه که ممنون دوستام که حالمو پرسیده بودین روزگارما بدون اینترنت درگذراست شب ها هم این هفته تقریبا دیرمی رسیدم خونه حسابی خسته بودم دیگه فرصتی نه برای آپ کردن داشتم نه به وبلاگا سر سزدم البته جسته گریخته یه چندتایی رو خوندم اما فرصت کامنت گذاشتن نداشتم سرفرصت باید این کار و انجام بدم .  خبر خاصی بنیست  . دکتر که روحش شاد دیگه خبری ازش نشد . دیگه هم هیچی فقط امروز رفتم دیزین جای همه خالی خیلی خوش گذشت نمیگم که با کی (( بهناز نگی با کی رفته بودما)) سریه فرصت تعریف میکنم  . خبری نیست شایعه درست نکنیداااا .

  امتحاناتم هم دیگه داره شروع میشه و من هیچی درس نخوندم و باید شروع کنم به درس خوندن. خوش باشید دوستای گلم

نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:18 توسط دخترجون | |


Design By : Night Skin